تبلیغات
برگ سبز( شریعتی و اندیشه ناتمام , مطالب جالب اخلاقی, اجتماعی , روانشناسی) - ظلم به عشق
برگ سبز( شریعتی و اندیشه ناتمام , مطالب جالب اخلاقی, اجتماعی , روانشناسی)
انسان وفقط از جنگ وزلزله وسیگار نمی میردانسان روزی ازلبخندهایی که نمی زندواشک هایی که نمی ریزدخواهد مرد!!
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : sh k


متن تركی سارای:


آپاردی سئللر سارانی

گئدین دئیین خان چوبانا

گلمه*سین بوایل موغانا       

گلسه باتارناحق قانا

آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی درین اولماز
آخار سویو سرین اولماز
سارا کیمی گلین اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
آرپا چایی آشدی داشدی
سئل سارانی قاپدی قاچدی
هر گؤره*نین گؤزو یاشدی
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی
قالی گتیر اوتاق دوشه
سارا یئری قالدی بوشا
چوبان الین چیخدی بوشا
آپاردی سئللر سارانی
بیر آلا گؤزلو بالانی

ترجمه فارسی:

سیلها سارا را بردند.
بروید و به خان چوبان بگویید
که امسال به موغان نیاید
اگر بیاید به خون ناحق فرو میرود
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ی آرپا عمیق نیست
آب روانش سرد نیست
عروسی مانند سارا وجود ندارد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چای گذشت و طغیان کرد
سیل سارا را قاپید و فرار کرد
چشم هر بیننده ای اشکالود است
قالی بیاور ودر اتاق پهن کن.
جای سارا خالی شد
دست چوپان به نیستی رسید و خالی شد
سیلها سارا را بردند
یک فرزند چشم شهلا را





وقتی بچه بودم پدرم بارها داستان سارای را برایم نقل كرده بود و هروقت كه آن را می شنیدم به رغم آنكه نه ازدواج می دانستم چیست و نه از عشق سر در می آوردم و هرگز هم فكر نمی كردم كه این موهبت به همه بندگان به یكسان داده نشده اما در عین حال با دلی خونبار آن جریان را یاد می كردم و كینه ام نسبت به كدخدا و ارباب آن روستایی كه سارای در آن زندگی می كرد بیشتر می شد و گاه به یاد سارای گریه می كرد و خود شریك مظلومیتش می دانسم. جالب است وقتی بزرگ شدم و شاهد پیروزی انقلاب اسلامی شدم هم ردیفی برای وی در حوزه ادبیات انقلابی یافتم به نام صمد بهرنگی كه او را هم به رود ارس انداختند تا دیگر برای بچه های دبستانی روستاها كتابهایی چون اولدوز و كلاغها و ماهی سیاه كوچولو ننویسد و او هم به سرنوشت دیگر عاشق دیارمان سارای گرفتار آمد و به همان جایی رفت كه او رفته و بر نگشته بود و هنوز هم مادران ما در روستاهای مرندمان در سوگش مویه می كنند و ناله سر می دهند.

داستان از این قرار است كه در روستایی چوپانی خوش قلب و مومنی زندگی می كرد و در عین حال عاشق صادق دلبری به نام سارای شده بود و او نیز دل در گرو این چوپان خوش قلب داشت و هردو همدیگر را صادقانه دوست می داشتند و وعده ازدواج هم بینشان گذاشته شده بود تا اینكه چوپان به خانه سرا پا می نهد و با كمال تواضع از پدر سارای را خواستگاری می كند  و پدر مومن سارای وقتی صداقت را در وجنات چوپان می خواند و از راز دل این دو باخبر می شود با درخواست چوپان بلكه هر دو طرف موافقت می كند و این چون با مجوز شرعی هم دل به یكدیگر می دهند همای سعادت روی شانه های خود می یابند و كوشش چوپان برای زندگی چند برابر می شود و هر از گاهی چون از چوپانی فراغت می یابد سر وقت سارای می آید و سفره ی دلش را صادقانه پیش او پهن می كند و با دلی سرشار از محبت به دل بیابان می زند تا در خلوت خویش با گوسفندانش همچنان از سارای خویش برای آنها بخواند و تنهایی چوپانی را با یاد او پر كند. این دوره عاشقی با این حرارت سپری می شود و دو عاشق صادق در راه عشق سر از پا نمی شناختند و چوپان هم در دل دشت چون فراعتی می یافت در فراق یار در نی اش می دمید تا با شعله پر حرارتی یار خویش را دیدار كند و گاه اتفاق می افتاد و سارای نیز نوای نی وی را می شنید و دور از چشم پدر و همولایتی ها سر به دشت می نهاد در اوج تنهایی چوپان در برابر دیدگانش آفتابی می شد و در آن لحظات شاید كه چوپان قالب تهی می كرد و با دم مسیحایی یارش دوباره به حیات طبیعی برمی گشت و پس از لختی دیدار سارای به گوش چوپان می گفت بگذار بروم كه شاید خبر دیدار به گوش پدر رسد و شاید اندكی رنجور شود اما چوپان با كدامین دل به فراق رضایت دهد خدا می داند آن لحظه فراق با چه سختی سپری می شد. اما داستان ما در همی جا ختم می شد اما حیف كه به اینجا ختم نشد بلكه جلادی در پسِ دیدگان این دو یار كمین كرده بود تا زهر افشاند و دل آن دو پاره كند و حیفا كه چنین شد و عشق پاك این دو یار به سرانجامی خوش نینجامید و فراقشان تا ابد ماندگار شد.

روزی از روزها پدر سارای در خانه به همراه همه فرزندان نشسته بود كه زنگ منزل به صدا در آمد و برخلاف عادت كدخدا و ارباب ده به منزل این مرد بی نوا گام نهاد و او به حق متعجب شد و از راز این شرفیابی نامیمون جویا شد اربابی كه با حشم و ندم و هدایای زیاد آمده بود و در عین حال اطرافیانش هم تفنگهای برنو به همراه داشتند پرده از رازی برداشتند كه سیاه بختی این دو عاشق را رقم زد.« برای خواستگاری سارای آمده ام» این جمله ای بود كه زبان پدر سارای را به لكنت انداخت و او با پته پته در جواب گفت سارای نامزد دارد و او چوپان ده است كه منتظر روز عروسی اند اما ارباب بر مركب هوس سوار بود و چیزی جز ارضای غرایزش نمی دید و شاید كه اصلا سخنان پدر سارای را نشنید و همچنان بر خواسته ی خود اصرار ورزید و چون با مقاومت پدر سارای مواجه شد او با تفتنگ تهدید كرد و در این میان سارای از اندرونی بیرون آمد و گفت پدر می پذیرم كه همسر ارباب شوم و ارباب خوشحال از اینكه سارای از چوپان دل بریده دل در او نهاده است و مدتی گذشت و قرار شده كه سارای به همراه ارباب روان شود و آنان در این مسیر ناچار بودند از پلی بگذرند كه روی ارس كشیده شده بود و در این هنگام سارای از ارباب اجازه می خواهد كه لختی درنگ كند و درنگ همان و انداختن سارای خود را در رود ارس همان و بدی ترتیب سارای برای نجات پدر از دست ارباب و برای صیانت از وفاداری اش خودرا به آبهای خروشان ارس بسپارد تا برای همیشه درس صداقت، پاكدامنی ، وفاداری و در یك عشق پاك را برای همه اعصار و امصار بدهد و یادآور شود كه:
عشق از اول خونی بود
تا گریزد هركه بیرونی بود   برگرفته شده از وبلاگ نارون
یاد همه وفاداران خوش باد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : sh k
مطالب اخیر
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

.

كد ماوس

.